persianweblog persianblog
ناشزه 2

سلام من به شما تربچه های پوک

از کسایی که تنها وسيله ی دفاعيشون؛ فحش خواهر مادر و رينگ بوکس و چاقوست . از شمايی

 که برای آبروی هيچکس احترام قائل نيستيد. شمايی که فکر می کنيد وقتی از کسی ناراحتيد بايد

 به هر شکل او را از ميانه برداريد. شمايی که فکر می کنيد هر که با شما نيست دشمن شماست.

 شمايی که اول شعر به آدم تقديم می کنيدو بعد با زندگی آدم بازی می کنيد. شمايی که فکر می

 کنيد اگر اسرار زندگی شخصی کسی را افشا کنيد به او ضربه زده ايدشمايی که هيچ کس

 نيستيد. شمايی که هيچ چيز نيستيد. شمايی که فکر می کنيد با حذف می خواهيد خودتان را بزرگ

 کنيد. شمايی که هر روز خودتان را توی پستو پنهان می کنيد و برای ذره ای نشئه گی حق را

 زير پا می گذاريد. سلام من به شما تربچه های پوک که برای حذف هر کس که دوستش

 نداريد .......... شمایی که عکس چه گوارا رو به در و دیوار خونه تون می چسبونید ولی اگه

 چه گوارا همین جا بود اولین کسایی که به نیم تیغ می فروختنش شما بودید. همه کسايی که

 خودشون رو توی دود ترياک و وسوسه الکل گم کردن.

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱ دی ،۱۳۸٤ - كيانوش كريميان

 

هر شروعی پايانی هم دارد. اين هم پايان يك شروع در persian blog.

اما از اين پس شما را در آدرس جديدی ملاقات خواهيم كرد

http://www.nasheze.blogfa.com

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤ - كيانوش كريميان

 

تنها گلوله ای بر شقيقه

 

درمانِ سرو چمان   

 

                              پوپک های چمان

 

         . . .

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤ - كيانوش كريميان

 

نامه ای به هرمز علی پور

به بهانه ی انتشار «فاخته ی هیمالیا» و «علف یونان»

*کیانوش کریمیان

 

الف:

شعرزبان آنگونه که از نامش بر می آید حرکتی ست به سمت زبانیت زبان، مرزها و نامکشوفاتش. آگاهی پنهان در ناخودآگاه در مرزهای امکانات و ممکنات زبان می لغزد تا مخاطب را به فهمی ورای مفاهیم پیش تر شناخته شده برساند از طریق به چالش کشاندن شعور متعارف و آنچه از آن فهم عامه مراد می شود. بحث تنها بر گریز از انشقاق جهان به سوژه و ابژه نیست و آنچه من از شعر زبان می خواهم در چند بازی زبانی و گاه مانند آنچه در « فاخته هیمالیا» اتفاق می افتد زبان بازی نیست. متاسفانه دهه ی هفتاد بر خلاف نام پر طمطراقش زبان را به چنان ابتذالی کشاند که در آوردنش از آن منجلاب کار همان حضرت افسانه ای ست همچون آنچه در ضرب المثل می شنویم؛ گاه دیوانه ای سنگی به چاهی می اندازد که صد عاقل نمی تواند آن را بیرون بیاورد.

باری دهه ی هفتاد- آنچه در رسانه ها شاهد آن بودیم و نه بخشی از دهه ی هفتاد که شکوفایی یک ادبیات زیرزمینی و حاشیه ای را نوید داده است؛ آنچه یک چوب دو سر طلاست از یک سمت مدرن ها و سویی دیگر کلاسیک ها- جز به ابتذال کشاندن زبان مظلوم فارسی و شعر و ادبیات ما چه به همراه داشته است؟ از طرفی هجوم کسانی که از شمال به استثناي برخي شعراي گرگان - برخاستند و خود را داعیه دار نیما معرفی نموده و نوید شعری تازه را هوار زدند و طرفی دیگر همین خوزستانی های خودمان.

باید گفت دست مریزاد به همگی، به این همه دستاورد؛

1ـ تخفیف شعر به سکس: آنچه در ادبیات این دهه به وفور شاهد بودیم و عامیت آن به حدی بود که اگر از این مولفه در شعرتان استفاده نمی کردید نمی توانستید به عنوان شاعر روز مطرح شويد. با این مدعا که تنگناها و فشارهای اجتماعی و سیاسی و محدودیت های جنسی سبب می شود ناخودآگاه شاعر ایرانی به این سمت حرکت کند.

2ـ چند شوخی و متلک خیابانی به عنوان طنز به شکلی که گاه مخاطب نمی دانست در حال خواندن شعر است یا «گل آقا»!

3ـ تکیه بر روزمرگی به عنوان گفتار

4ـ استفاده از جملات لمپنی و خیابانی به هر عنوان

5ـ انواع و اقسام بازی های بی پایه و اساس به عنوان آشنایی زدایی _ گويي در شعر حافظ و سعدي و ديگران آشنايي زدايي نبوده و بايد حتما فرماليسم آن را كشف مي كرده تا به عنوان تكنيكي در شعر بيايد ] براي مثال ضد نحو در آن  زمان در شعر مولوي و سعدي خود نوعي آشنايي زدايي ست [ -  و بعد چند صدایی و چند معنایی و غیره و غیره.

اما مگر غیر از این است که هر ابتکاری باید ریشه در سنت داشته، اصیل! بوده و رابطه ای متقابل با آن ایجاد نماید؛ رابطه ای که در یکسو سنت به پس از خود می دهد و از سمت دیگر باز می ستاند، آنطور که نیما به چند نسل پس از خود داد اما آیا نیما به گونه ای مدیون چند نسل پس از خود نیست؟ هست و این یعنی یک رابطه ی ضد ریشه ، ضد اصل و اصله، آنگونه که ثمره به ریشه تغذیه می رساند و هم ریشه به ثمره.

ب:

جریان شعر زبان از آنجا آغاز شد که رضا براهنی دست به انتشار مجموعه شعری با عنوان « خطاب به پروانه ها » همراه با موخره ای مهم با عنوان «چرا دیگر شاعر نیمایی نیستم؟» زد پس از آن هم دست به نگارش چند مقاله مکمل از جمله «چگونه پاره ای از شعرهایم را گفتم؟» بردو بعد هم جلسات کارگاهی که همه به خوبی از جریان آن مطلع اند.

شاید خود براهنی هم فکر نمی کرد این مسئله آنقدر جدی شود که شاگردان این کارگاه دست به نگارش مقالات و متون مهمی در این باب بزنند که از یک سمت ناشی از آموزه های غربی و از سمت دیگر سنت ادبیات فارسی بود. حال خود براهنی هم یکی از شاعران زبان شعر فارسی محسوب می شد به عبارت دیگر به کوشش او شعر جدیدی در ایران پا گرفته بود که دیگر تنها متعلق به خود او نبود بلکه او هم یکی از چهره های آن محسوب می شد شبیه همان رابطه ی دوسویه. اما فارغ از مسائل احساسی و سلیقه ای و بدبینی عده ای به شعر او همین کافی ست که ما شعر دهه ی هفتاد و ادبیات زیرزمینی اش را به گونه اي مدیون او بدانیم و« شعور ادبی ناشی از خطاب به پروانه ها» را لابلای متون منکرین ببینیم.

پ:

سابقه ی شعر زبان در خوزستان به نسل پنجم باز می گردد نسلي که خود من یکی از اعضای آن بودم  و از طریق صفحات نشریاتی که در دست داشتم به هدايتش می پرداختم ازسال هشتاد تا به امروز، پس از آنکه مقاله ی هوشیار انصاری فر را با عنوان «مقدمه ای بر شعر آینده ی فارسی» مطالعه کردم و آن را در اختیار دیگر دوستانم قرار دادم. هرچند پس از آن دیدگاهی که نسبت به شعر زبان دارم حتی مورد پسند انصاری فر هم واقع نمی شود؛ ما ترکیبی از قبل شدیم از حجم و ناب گرفته تا جنوب و شمال جهان و شعر خوزستان و زبان ، یعنی شعر زبان را در درون سنت پرداختیم تا آنجا که در حد فهم مان بود بلي: « هر متن بايد حسي از سنت نوشتاري ارائه دهد » - ؛ جریانی که در ابتدا بوسیله من، زینب حسن پور و حسین چابکرو آغاز شد و بعد دیگران از جمله لیلا فلاحی سرابی به آن پیوستند با زبانی نوشتن نه با حضور در جمعی متلاشی شده. سال 83- پس از ده سال تجربه ي شعر شخصي خود ] كه نمونه ي آن در مجله ي روزگار وصل همان سال ها موجود است و اهل ادبيات از ذكر اين امثله غافل نيست[  و سه، چهار سال پس از سابقه ي جدي شعر زبان در خوزستان- با شعر باوی آشنا شدم ، اما به واقع بايد گفت او در كارش بسيار محافظه كار است وگرنه نود درصد شعرهاي كتابش را از دست شعر نابي ها رونويسي نمي كرد براي تائيد گرفتن يا هرچه؛ آنكه شاعر است تائيد از نعوذ بالله - خدا هم نمي خواهد، او را به هيچ وجه نمي توانم يك شاعر زبان بدانم همانگونه كه علي قنبري را و مقدمه اي نيز كه انصاري فر بر كتاب باوي نوشته است صحه نهادن به اين امر است و حال اگر او مدعي ست كه اولين است بايد گفت هميشه اولين به معناي بهترين نيست. اصلا شعر مملوك شخصيِ كسي نيست. ما پنجمين نسل شعر خوزستان پس از چالنگي بوديم و حال نتايج زحماتمان را مي بخشيم به هر كه مي خواهد. زخم زبانِ مارهاي خوش خط و خال هنوز بر متن هايي كه به كررات مورد رونويسي قرار مي گيرد هست. دوستان خود بهتر مي دانند كه من صميمانه ترين روابط را با شاعران واقعي شعر ناب دارم اما هركس به شعله ي طور خود مي نگرد در اين موسي نگري.

ت:

آقای علی پور! در این لحظه به یاد زمانی می افتم که یکی از دوستانم در دومین همایش شعر خوزستان شعری خواند که از داده های زبانی بهره می جست و شما در حالی که پشت تریبون سبیل پرپشتتان را مرتب می کردید در باب «جقله گی» بر و بچه های نسل پنجم با کنایه و طنز و ایهام سخن ها راندید و افسوس که حافظه ی آن جمع آنقدر کوتاه است که شما یکسال پس از آن می توانید دو مجموعه شعر کپی برداری شده از همان شعرها منتشر نمایید و بر جلدش عکس سبيلتان را با سبيل نیچه موازی کنید یا می توانید در جلسه ی حوزه ی هنری، « شعرِ زبان» بخوانید و چندین دقیقه توسط همان جمع کور و کر تشویق شوید. واقعا هیچ لوودری نمی تواند شما را از ادبیات اینجایی حذف کند.][

آقای علی پور! ظاهرا شاعر بودن در ایران به شدت به تولید انبوه وابسته است و شما از من بیشتر شعر دارید، در نتیجه شاعرترید، اما هدف ما واقعا به کار بردن دو « از» پشت سر هم و متمم ساختن « ازِ» دوم و چند تصویر باسمه و حدیث نفس به همراه پریشان گویی، چند زبان بازی و به ابتذال کشاندن زبان نیست.

و:

اینک « آخرالزمان زبان » فرا رسیده است ؛ ما به وسعت بیشتر مرزهای زبان و فهم بیشتر امکانات زبان فکر می کنیم در دل سنتی به نام شعر و زبان فارسی به امید بریدن دست قدرت و تحدید جبر و در آخر برخلاف ادعای مانیفست های شعری پیشین ، پیش رفتن به سمت نگفتن.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٤ - كيانوش كريميان

 

منظومه اي در سوگ، خُلد و شيرين

نگاهي به دو شعر از كيانوش كريميان

نوشته: سيروس رادمنش

شعرهايي هست كه با تو مي آيند . همراه . اما حرف خودشان را مي زنند. مثل كسي كه همراه توست در مقصدي واحد و با گام هاي تو، اما دارد براي خودش مونولوگ مي كند . تو گوش مي دهي و نمي دهي . تو را مخاطب خود نگرفته است اما قطعن با تو است و اين مقصد است كه او تك گفتارهاي دروني اش را آغاز كرده است: « زرد و گلدار/ كنارِ زردِ تو و گلدار/ عجيب كنار تو/»

همين اول و نمي دانم به كدام دليل- به ياد «امام زاده گل زرد» « بيژن الهي» مي افتم و در كار بيژن نيز نوعي قداست تا پايان شعر به سر تا پايت هاله مي كشد. تك گفتارهاي اين شعر پر از ضربه هاي يادآوري و خطاب است. و شاعر عتاب مي برد. فعلِ از دست رفته گي، فعلِ از تو گرفتني و فعل به يغما بردني وجه كاملن غالب شعر است. و «منظومه» مي شود ، بي آنكه خود را منضم به تطويل كند. اما همان گشاده دستي و سرك كشيدن در حجره هاي گونه گون كلام در «منظومه» را دارد. و با اين اختلاف ديگر كه علاوه بر عدم تطويل، زبان نيز در اينجا ] بر خلاف منظومه[ يكدست است.

اين شعر آشوب شهود است و « اگر ظاهر خلاف بود، باطن صحيح آمد، چون سيرِ اُنس در مشاهده ي قرب بود». مخالفت ظاهر اين است كه: « چه كسي دست برده به ابعاد و خرده ات؟» كه شاعر اين چنين از «بعد» مي گويد اما در اصل شكايتي كاملن شهودي ست از سر قرب. قربي كه در جدايي افتاده. از « است»ِ كُل كه شاعر تاكيد مي كند بر آن و به شهادت مي گيرد هر چه از او و هر چه او از آن را.

به ياد شعري از داريوش اسدي كيارس مي افتم كه مي گويد: « شاهد من نمي شوي اي اذان صبح؟» و خود منظومه مرا باز به ياد كارهاي آتفه چارمحاليان مي اندازد با اين فرق كلي كه جز در وجوهي از اشكال هيچگونه سنخيت مضموني نسبت به هم ندارند. مگر با كارهاي چاپ نشده ي او كه از رويه هاي عرفاني بهره مندند : ضمن علاقه ي من به كارهاي چاپ نشده اش.

در اين شعر، كيانوش به شيطاني مي ماند كه « در بحر كبريا افتاد گفت مرا راه نيست به غير تو ، كه من محبي ذليل ام.»

اما اگر او محبي ذليل است چگونه از عنكبوت غير مي گويد؟ « آرامش » اين «عنكبوت» هماني نيست كه «دست برده به ابعاد و خرده» هاي او؟

و نمي پذيرد. پس ذليل نيست. تنها، محب مي ماند. و محب است كه در اين شعر مي خواهد بگويد: « مرا راه نيست به غير تو !»

من اين شعر را يك روز صبح آبان ماه خواندم. همراه با آلبومrush ، اثر Eric clapton و البته شعر تازه بود و در همان فضا سروده شد. ارتباط يا بي ارتباطي اش برمي گردد به خود شاعر. من صرف ياد آوري اين را گفتم هر چند در rush نيز با احساساتي سر و كار داريم كه يكبار بر مرگي مفاجات آورده بودم، به نقل از فلوبر، كه: « احساساتي هست كه غم از دست دادن آنها بيشتر از شادي داشتن آنهاست.» درست نمي گويم؟ : - حالا شعر را با هم مي خوانيم:

منظومه اي در سوگ، خُلد و شيرين

1

زرد و گُلدار        كنار تو و گُلدار        عجيب، كنار تو

كجاست       نجات دهنده كجا در صبح؟

چو شانه خَم دارم

به آرامش رسيده يا نرسيده عنكبوت بيش از آنكه زنبق ها

و سرود دختران و ترانه اي از كناره از كناره از      است

يا من اسمهوا دوا يا من ذكرهو يا او

قل كاشكي دست هايي هست در حتي دست هايي هست

و حتي

چه كسي دست برده به ابعاد و خُرده ات؟!

خَم دارم سينه خَم

مي لايم از كناره و گوش-غنچه هات

از است        او         ذكر وُ سَمَعنا

بسم الله النور و الشفا

و مرگِ پيچيده در تقويم    هر برگ يك پياله ي ترياق

من

چه كسي

گرفته

از تو مي گ ي رَم.

 

 واقعن كه هشت آذر 83

 

] چون كه رو به هشت مي رويم، گفتم [

ساعت: دو نيمه شب!

آيا مي شود از 8.5 فلني گفت؟!

: من نمي دانم : كيانوش ترانه هايي از « لورا مَكِنته»-مكنيت- گذاشته است، كه مرا به يك نوستالوژي مي كشاند: با آن عينك فرم مشكي ظريف! ]- كه البته در تصوير نبود، ما m.p.3 بدون تصوير را مي ديديم[.

: به آن دوست دارمِ نمي دانمِ تو خود بگويِ هرچه بخواهيِ آن پنهان هاي وَ باز هم آن، آن، آن

] چه كسي دست برده به ابعاد و خرده ات؟![

و كه حالا ] كه ماضي براي فاعلِ متن، و مضارع براي آن نمي دانم هاي متن، : كه مولف: - : «سپان» گفته بود : « مولفِ زنده، اثرِ مرده! »

و باز هم: « حالا » !

يك آقايي را مي شناسم در اين خطه ي گم گشته به زور، به نامِ : - «كيانوش»

و حالا ( آري: تكرار در كلمه، گاهي حسن است ) ، هم، هم، هم،

    * * *

    « ويزور » هاي سينمايي.

    ] - چه احمقانه است كه ما شاعران از سينما مدد بجوييم [

: به ما مي گويد : نيم رخ ها چگونه مي مانند؟ : - مثلن: همفري بوگارت!

    يا : خود كه مي دانيد !

    تمرين !

    بچه ها !

    « . . . » به راستي چيست؟

من مي گويم M.I.S از « . . . » حرفي هم اضافه دارد.

    آنكو نمي دارد مرا راست : اين گوي: و اين « كبودِ رويا ! » .

    * * *

    يكبار گفته بودم به قول نيچه « در راه اند » : - و من دليري مي كنم و اينان را به نامي كه خالي از خطر نيست تعميد مي دهم!

    و مي ماند براي مابقي كه : « دهان هاي بي دندان حق گفتن حقيقت را ندارند! » و مي گذاريم براي بعد ، با خواندن شعري از «كيانوش كريميان» با ترانه اي قديمي از «لورا مكنته» با نامِ «Over and over» .

موافقيد، آيا ؟!

 

منظومه اي در سوگ، خُلد و شيرين

 2

اين آيا فروست

قهوه اي از عهد قجر

دست پوشت آيا و مشكين و سرخ!!!

بي آفتابِ بعد از غروب     آهي

تن تنا تنِ تن و نخلي از گوشه         از

كارون تنهاي عجيبي باشد با دو هلال ابرو

كمند تو ريخته تا كمر         تا زمينِ دو تا سفت

با شيوه اي كه دوتايی    دو تا از دست رفته تا جستجو

دو تنها مي خوانم تا زمان هاي ما بعيد

بخار بزند تا سقف          بلبله ها كنار زرد       از بزند فروهشته

به دامن آيا به دامن عجيب

اين تنها بولوار ساحلی         غروب تر      لبخندي گس

مژگان نيست و ريخته بر گود     بر چشم       دو زرد بر گونه

و مي رقصانم با پيكري چون تو را

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳ - كيانوش كريميان